هزار وسه پند...........
چقدر عجیبه!
آیا شیطان وجود دارد؟
نیرنگ
خداوند در كنار ماست
نگاه عشق
عاشق زیستن
اومدم تو بالکن ،یه نگاه به پهنای آسمون گرفته کردمو...
مزد کار
آتش عشق
Remember me?
امید در زندگانی
عشق
نفرین
تست روانشناسی
عشق و دوست داشتن
You have already defeated me
عاشق خجالتی
یك تست شخصیت سنجی مفصل
افسانه
هوای مارم داشته باش
چی فکر می کردیمو چی شد !
زندگی
لیلی و مجنون
ارزش زن
مزدا 323 قرمز رنگ
پیروزی و توفیق با عبارات تاکیدی
بازم پنجشنبه شده!
هدیه
بدون شرح
پنجشنبه 19 دی 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
کل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرها :
پیغام مدیر :
ورود شما را به این وب سایت خوش آمد عرض می كنم . امیدوارم مطالب این وب سایت مورد استفاده ی شما قرار گیرد . نقطه نظرات خود را برای بهبود وب سایت مطرح نمایید .
با تشكر
| RSS | ATOM |
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با این سوالها شاگردانش را به چالشی ذهنی کشاند...
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را کرد پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست خدا نیز شیطان است.
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت ا ز خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانهای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بیرسم؟
استاد پاسخ داد: "البته
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکردهای؟
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند
مرد جوان گفت: "در واقع آقا سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد میکنیم در حقیقت گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالقه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلف(اف- ۴۶۰) نبود كامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این كلمه را بشر برای اینكه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق كرد.
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریكی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه كردید آقا! تاریكی هم وجود ندارد. در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است كه میتوان آنرا مطالعه و آزمایش كرد. اما تاریكی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شكست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه كرد. اما شما نمیتوانید تاریكی را اندازه بگیرید. یك پرتو بسیار كوچك نور دنیایی از تاریكی را میشكند و آنرا روشن میسازد. شما چطور میتوانید تعیین كنید كه یك فضای به خصوص چه میزان تاریكی دارد؟ تنها كاری كه میكنید این است كه میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریكی واژهای است كه بشر برای توصیف زمانی كه نور وجود ندارد بكار ببرد.
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: البته همانطور كه قبلا هم گفتم. ما او را هر روز میبینیم. او هر روز در مثالهایی از رفتارهای غیرانسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونتهای بیشماری كه در سراسر دنیا اتفاق میافتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.
و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریكی و سرما. كلمهای كه بشر خلق كرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نكرد. شیطان نتیجه آن چیزی است كه وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما كه وقتی اثری از گرما نیست خود به خود میآید و تاریكی كه در نبود نور میآید.
نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!!

کاش می تونستی .... .
کاش می تونستی برای یک لحظه هم که شده ببینی، کاش می تونستی درک کنی.
کاش عمق احساسم رو درک میکردی ،شاید یه لحظه هم که شده به خودت میومدی می فهمیدی من کیم ،چرا دارم اینهمه تلاش میکنم، چرا اینهمه ... .
کاش پرده ی خیال ذهنت رو ، نو میکردی میدیدی کی بودمو چی شدم؛ازم چی خواستیو برات چی کار کردم.
تو این چند وقته اینقدر تحمل کردم که شاید اگه تو بودی همه چیز رو می بوسیدیو می ذاشتی کنار!
هر چند که خودت همیشه اینارو می خونی ولی خوب، نمی خوای باور کنی.
شاید وجود یه سری آدما باعث شد که به اینجا برسیم،شاید اگه عدد دو تبدیل به سه نمی شد الان اوضاع این نبود، اگه حرفای منو، دیگری نمی شنید،دیگه لازم نبود برای درک حقیقت اینهمه زحمت کشید.
چه کنم ... .
چه کنم که نمی ذاره، نمی ذاره حتی یه لحظه بتونم به ناراحتیت فکر کنم، نمی خوام هیچ چیزت خراب شه .
یه حس سیاه بهم غلبه می کنه و می گه، باید مثل خودش باشی،ولی اون بازم نمیذاره مثل آبی که رو آتیش ریختی عمل میکنه با یه قلمو، رنگ سفید به حسم میزنه بهم میگه، دست خودش نیست آخه نمی دونه تو کی هستی نمی دونه هدفت چیه، حتی نمی دونه که ... .
آره، آره این منم همون که می گفت همیشه برای هر معادله یه راه حل وجود که هیچ کس فکرشم نمی کنه، ولی خوب این دفعه صورت مساله پیچیده تر ازین حرفاست، انقدر که با فاکتور گرفتن هم ،نمی شه نادیده گرفتشون.
می خوام دلیلش رو بدونم، می خوام بدونم کجای کار اشتباه بود ، می خوام بدونم چرا تو این مساله ، راه حلهای فرعی به یک جواب صریح و واضح ارجحیت دارن، چرا و هزاران چرای دیگه که اگه جوابش پیدا نشه ... .
.... .
تو منو به بازیه تلخی کشوندی ، که ندونسته به انتها رسوندیم،
من به خواب تو، تو جادو شده ی خواب،
دشمن ما رو سر سفره نشوندی
اون که دل به قصه ها باخت تو بودی، خونمون رو روی آب ساخت تو بودی،
آخر این قصه ی ما از خود ما، از ابتدا پیدا بود،
نیرنگ بود رویا بود،
دشمن ما از خودما ، هر لحظه بین ما بود
، از ما بود ،با ما بود ... .

یک شب مردی در خواب دید که با خدا روی شنهای ساحل قدم میزند. و از آنجا تمامی مراحل زندگیش را میدید. ناگهان متوجه شد که در مواقع شادی و خوشحالیش همواره دو رد پا روی ساحل است . جا پای خودش و جای پای خدا. اما در مواقع سختی و ناامیدی فقط یک رد پا بر روی شنها وجود دارد آن مرد با گلایه از خدا پرسید: چرا؟ در مواقع شادمانی من با من بودی اما در موقع ناامیدی و رنج مرا تنها گذاشتی؟ خداوند پاسخ داد : من هیچگاه تورا تنها نگذاشتم. در موقع رنج و ناامیدی تو، من تو را به دوش گرفته بودم و با خود میبردم . این جای پای من است تو آ ن موقع روی شانه های من بودی .
یا حق!


بی نگاهِ عشق، مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدس مریمی، دنیا مسیحایی نداشت
بی تو ای شوق غزلآلودهیِ شبهای من
لحظهای حتی دلم با من همآوایی نداشت
آنقدر خوبی كه در چشمان تو گم میشوم
كاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!
این منم پنهانترین افسانهیِ شبهای تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت
در گریز از خلوت شبهایِ بیپایان خود
بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت
پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود
قایقی میساختم آنجا كه دریایی نداشت
پشت پا میزد ولی هرگز نپرسیدم چرا
در پس ناكامیم تقدیر جاپایی نداشت
شعرهایم مینوشتم دستهایم خسته بود
در شب بارانیات یك قطره خوانایی نداشت
ماه شب هم خویش میآراست با تصویرِ ابر
صورت مهتابیات هرگز خودآرایی نداشت
حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود
یا اگر هم بود ، حرفی از نمی آیی نداشت
عشق اگر دیروز روز از روزگارم محو بود
در پسِ امروزها دیروز، فردایی نداشت
بی تو اما صورت این عشق زیبایی نداشت
چشمهایت بس كه زیبا بود زیبایی نداشت
اومدم تو بالکن ،یه نگاه به پهنای آسمون گرفته کردمو ،یه نفس عمیق کشیدم ؛نفسی به درازای تمام این سالها .
قفسه ی سینم از هوای خنکی که دوسش دارم پر میشه ،نم نم بارون می تونه یادآور خاطرات گذشته باشه خوب یا بدش مهم نیست ،ولی بعضی وقتا یادآوریشون خیلی زیباست اینکه بتونی حسش کنی آرامش بخشه.
تو چی فکر می کنی، فکر می کنی بشه! فکر می کنی می تونم ؟ خودم که خیلی امیدوارم می دونی ،این که می گن پایان شب سیه سپید است افسانه نیست ایمان دارم همه چیز عوض میشه خیلی زود،سریع تر از اون که بتونم باورش کنم.
هرروز صبح وقتی آرزو هام رو تجسم میکنم یه چیزی بهم میگه که ... .
به تابلوی تجسمم نگاهی می ندازمو ،با خودم میگم چقدر باهاش فاصله دارم؟
دوست دارم برگردم همونجا ،دوست دارم همونجایی باشم که 2 سال پیش بودم ؛می دونی آخه هرکاری میکنم نمی تونم فراموشش کنم اونجا همه ی عشقه منه جایی که دوسش داشتم جایی که خاطراته زیبام رقم خورده.
دوستی ها ،قهرها ، خنده ها و شایدم بعضی وقتا چندتا قطره اشک ولی می دونم هرچی بود عاشقش بودم الانم تمام تلاشم اینکه برگردم ولی نه مثل قبل ،ایندفعه می خوام با قدرت تمام برم جلو می خوام همه چی مال خودم باشه،می خوام بهش افتخار کنم.
بمن نگاه کن،به عکسم به رفتار به گفتارم ببین ،ببین چقدر عوض شده ،همه ی اینا یعنی اینکه میخوام به آرزوم برسم.
میدونم که میشه،میدونم که میتونم، فقط یه چیز می خواد اونم میدونم جور میشه ، از جایی که تصورش رو هم نمیکنم.
پینوشت :
راستی رفیق میدونی تو هوای گرگ و میشه پاییزی با نم نم بارون چی میچسبه؟
آره درسته ،همون قلیون میوه ایه معروف ؛آره جای تو روهم خالی می کنم.
یا حق!

پیری، بیماری ، درد و دل مردگی چنان مرا فرا گرفته بود که خدا داند، که تنها امیدم فقط او (خدا)بود.
به گذشته نگریستم مرا خطایی نبود ، با خود گفتم تقدیر این بوده شکایتی نیست ، که قاضی(خدا) منصف است .
با و جود اینکه پیری مرا امان نمی داد ونای برای روزی در آوردن نداشتم به ناچار ادامه می دادم
مرا چون در آبادی بودم و ملکی کوچک داشتم رها کرده بودم و اکنون هر روز صبح با دست فروشی تا شب لقمه نانی برای خود و همسرم تهیه می کردم و من توفیق داشتن را فرزند نداشتم البته ملالی نبود چون مصلحت این بود .
فصلها گذشت تا اینکه به زمستان سرد رسید
دریک روزسرد به کار خود مشغول بودم . چون مرا قوت استخوان نبود ، سرما انگشتانم را چنان بی حس کرده بود که گویی هرگز باز نخواهند شد، با پای سرد و بی جان چاره جز امرار معاش نبود .
و هرکس از سر نیاز یا دلسوزی چیزی خریداری می کرد و برخی ما بقی پول را نمی خواستند و این لطف آنها را می رساند .
شب فرا رسید ، من ره منزل پیش گرفتم . در مسیر دخترکی زیبا روی را دیدم .
با دستی کوچک و سرد در حالیکه، دندانش برروی دندان نمی ایستاد ، می لرزید و از مردم در خواست کمکی نا چیز می کرد.
او را صدا زدم به سمتم آمد ، گفتم مادرو پدرت کجایند ؟
گفت: پدرم از دنیا رفته ومادری بیمار دارم .
به او گفتم ای زیبا رو آنچه زیباست چنین نکند، تو اگر سالی بزرگتر بودی از دست گرگان (آدم ناپاک) به سلامت ره منزل نمی گرفتی .
اشک بر چهره اش جاری شد گفت ناچارم ، شب را با نانی خالی سر میکنیم و برای خوردن چیزی نداریم
و من آنچه چرا را خدا روزیم کرده بود به او دادم ،گفتم مراقب خود باشد.و از این کار پشیمان نبودم
به منزل آمدم ،اما همسرم که عمری اهل دلدادگی بود و هنوز هم مثل دوران جوانی با من پایبند به عشق بود ومرا تا سرانه پیری همراهی کرده بود .
با لبخند سوی آمد و گفت مردی آمده است از اهل آبادی که ملک تورا با قیمتی چندین برابر گذشته می خواهد بخرد و من ملک را فروختم آنچنان که خیلی راضی بودیم و می توانستیم زندگی مطلوبی داشته باشیم .
اما آن شب بعد از عمری زندگانی در پیری آموختم آنکه دل نیازمندی شاد کند اول خدا را شاد کرده و مزد کار خود را گیرد.
آتش عشق تو شد باده و در جام افتاد
*
هر که نوشید از آن در نظر عام افتاد
قسمت ما شد آن باده و آن آتش عشق
*
نوش کردیم ،چه نوشی،چه سرانجام افتاد
----------------------------------------------------------------------------------------------------
این روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه
درد تمام عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه هایه صفحه آشفتگیه
گردای روی آینه فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه کم کبوتر شدنه
این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
این روزا کار آدما دلای پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتنو به دیگری سپردنه
این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهونشون از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفائیه
جرم تمومشون فقط لذت آشنائیه
این روزا چشمای همه غرق نیاز و شبنمه
رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه
این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه

تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به http://diehardboy.mihanblog.com است . هر گونه كپی برداری از قالب ، مطالب یا تصاویر این سایت تنها با ذكر منبع مجاز می باشد .