تست عشق ...

سناریوهای زیر تلاش می‌کنند که دیدگاه شما نسبت به عشق را توضیح دهند.


1- پایان دنیا نزدیک است. اگر فقط بتوانید یک نوع از حیوانات را نجات دهید، کدام را انتخاب می‌کنید؟
الف : خرگوش

ب : گوسفند

پ : گوزن

ت : اسب



2- به آفریقا رفته‌اید. به هنگام بازدید از یکی از قبیله‌ها، آنها اصرار می‌کنند که یکی از حیوانات زیر را به عنوان یادگاری با خود ببرید. کدام را انتخاب می‌کنید؟
الف : میمون 

ب : شیر

پ : مار 

ت : زرافه



3- فرض کنید خطای بزرگی انجام داده‌اید و خداوند برای مجازات شما تصمیم گرفته است که به جای انسان، شما را به صورت یکی از حیوانات زیر در آورد. کدام را انتخاب می‌کنید؟
الف : سگ 

 ب : گربه

پ : اسب

ت : مار



4- اگر قدرت داشتید که یک نوع از حیوانات را برای همیشه از روی کره زمین نابود کنید، کدام را انتخاب می‌کردید؟

الف : شیر

ب : مار

 پ : تمساح

 ت : کوسه
 


5- یک روز، با حیوانی برخورد می‌کنید که می‌تواند با شما به زبان خودتان صحبت کند. دلتان می‌خواهد که کدامیک از حیوانات زیر باشد؟
الف : گوسفند

 ب : اسب

پ : خرگوش 

 ت : پرنده



6- در یک جزیره دور افتاده، تنها یک موجود زنده به عنوان همدم و همراه شما وجود دارد. کدامیک را انتخاب می‌کنید؟
الف : انسان 

 ب : خوک 

 پ : گاو

 ت : پرنده



7- اگر قدرت داشتید که هر نوع حیوانی را اهلی و دست‌آموز کنید. کدامیک از حیوانات زیر را به عنوان حیوان خانگی خودتان انتخاب می‌کردید؟
الف : دایناسور

ب : ببر

 پ : خرس قطبی

 ت : پلنگ



8- اگر قرار بود برای 5 دقیقه به صورت یکی از حیوانات زیر در می‌آمدید، کدامیک را انتخاب می‌کردید؟
الف : شیر

ب : گربه

پ : اسب 

 ت : کبوتر
 



تحلیل:
1- در زندگی واقعی، برای چه نوع آدمهایی جذابیت و کشش دارید.
الف: خرگوش– کسانی که دارای شخصیت دوگانه هستند، به سردی یخ در ظاهر اما به گرمی آتش در باطن
ب: گوسفند– مطیع و گرم
پ: گوزن– زیبا و آداب دان
ت: اسب- کسانی که غیرقابل جلوگیری، بی‌بند و بار و آزاد هستند.

2- در فرایند ابراز عشق و درخواست ازدواج، کدام رویکرد برای شما خوشایندتر و موثرتر است.
الف: میمون – مبتکر و باذوق که هیچگاه احساس خستگی نکنید.
ب: شیر- سرراست، صاف و پوست کنده به شما بگوید که دوستتان دارد.
پ: مار- دمدمی مزاج، پر نوسان، نفس گرم و عشق سرد
ت: زرّافه- صبور، هرگز شما را رها نکند.

3- دلتان می‌خواهد معشوقتان چه عقیده‌ای در باره شما داشته باشد.
الف: سگ- باوفا، صادق، ثابت قدم
ب: گربه- شیک و زیبا
پ: اسب- خوش بین
ت: مار- انعطاف‌پذیر

4- چه اتفاقی باعث می‌شود که شما رابطه‌تان را قطع کنید/ از چه خصوصیتی بیش از همه نفرت دارید.
الف: شیر- متکبر و خودخواه، امر و نهی کن
ب: مار- هیجانی و دمدمی مزاج، نمی‌دانید چگونه او را خوشحال کنید.
پ: تمساح- خونسرد، بیرحم، سنگدل
ت: کوسه- ناامن

5- دوست دارید چه نوع رابطه‌ای با او برقرار سازید.
الف: گوسفند- سنتی، بدون آن که چیزی بگوئید او بفهمد چه می‌خواهید، ارتباط برقرار کردن از طریق قلب‌ها.
ب: اسب- هر دو بتوانید درباره همه چیز با هم صحبت کنید، هیچ چیز مخفی در میان نباشد.
پ: خرگوش- رابطه‌ای که همیشه خود را گرم و عاشق او حس کنید.
ت: پرنده- رابطه‌ای پایدار و طولانی و بالنده

6- آیا به او خیانت می کنید.
الف: انسان- شما به جامعه و اخلاقیات احترام می‌گذارید، پس از ازدواج هیچ کار خلافی نمی‌کنید.
ب: خوک- نمی‌توانید در مقابل تمایلاتتان مقاومت کنید، به احتمال زیاد خیانت می‌کنید.
پ: گاو- خیلی سعی می‌کنید که چنین کاری نکنید.
ت: پرنده- شما هرگز نمی‌توانید استوار و ثابت قدم باشید، شما واقعاً برای ازدواج مناسب نیستید و نمی‌خواهید تعهدی بپذیرید.

7- درباره ازدواج چه فکر می‌کنید.
الف: دایناسور- شما خیلی بدبین هستید و فکر می‌کنید این روزها دیگر ازدواج سعادتمندانه وجود ندارد.
ب: ببر- شما به ازدواج به صورت یک چیز گرانبها فکر می‌کنید. پس از آن که ازدواج کردید، پیوند زناشویی و همسرتان را بسیار باارزش و گرامی می‌دارید.
پ: خرس قطبی- شما از ازدواج می‌ترسید، فکر می‌کنید آزادیتان را از شما خواهد گرفت.
ت: پلنگ- شما همیشه طالب ازدواج بوده‌اید ولی در واقع، شناخت دقیقی از آن ندارید

8- در این لحظه، به عشق چگونه فکر می‌کنید.
الف: شیر- شما همیشه تشنه عشقید و می‌توانید هر کاری برای آن بکنید اما به راحتی در دام عشق نمی‌افتید.
ب: گربه- شما خیلی خودمحور و خودخواهید. شما فکر می‌کنید عشق چیزی است که می‌توانید به دست آورید و هرگاه که خواستید آن را دور بیاندازید.
پ: اسب- شما نمی‌خواهید در قید و بند یک رابطه پایدار قرار بگیرید. به هر چمن که رسیدی گلی بچین و برو
ت: کبوتر- شما به عشق به صورت یک تعهد دو طرفه فکر می‌کنید


نوشته شده توسط آیدین در پنجشنبه 15 بهمن 1388 و ساعت 06:05 ب.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 عشق جوان گمنام به دختر پادشاه ... داستان کوتاه ,

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ )).

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟)).
نوشته شده توسط آیدین در جمعه 18 دی 1388 و ساعت 01:44 ب.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 کوچه ... و اما عشق ... ,
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه کذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا . که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر گن

با تو گفتم هذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی از آن عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه کذشتم


نوشته شده توسط آیدین در سه شنبه 1 دی 1388 و ساعت 07:47 ب.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 1 دی 1388 ساعت 07:53 ب.ظ
 دوباره منو سکوتو تاریکیو یه نور کم فروغ که مستقیم به صورتم میتابه ... ! ... درد دل ,



دوباره منو سکوتو تاریکیو  یه نور کم فروغ که مستقیم به صورتم میتابه ... !
خیلی وقته ازین پستا نذاشتم چیزی به درازای یک سال.خوب آره تو این یک سال اوضاع یه مقدار بر وفق مراد بود... .
میدونم وقتی میای تو این وبلاگ منتظری یه داستان جدید یه شعر یا تست جدید ببینی ولی خوب بعضی وقتا ... .
دارم مینویسم ولی حواسم جایه دیگست دارم فکر میکنم ولی بجایی نمیرسم انگار دیگه سلولای خاکستری جواب گو نیستن یچیزه قویتر لازمه که به سوالای به پاسخم جواب بده یچیزی ورای این دنیایه... یچیزی که بدونه چرا ... بدونه واسه چی، بدون چرا من؟
خیلی چیزا سریع شروع میشه و  زودم تموم میشه ولی میشه فراموشش کرد،اما یچیزایی انقدر سرعتش بالاست که هنوز شروع نشده باید دنبال نقطه پایان باشی،اگه نخوای اونوقته که "پایان"، تورو پیدا میکنه.
نمیدونم شاید وقتی میخونی نفهمی اینا ینیچی آخه همیشه فکر میکنم این فقط منم که اینجوریم... .حتی این آهنگ لعنتیم دیگه آرومم نمیکنه .صدای" بیباک" تو گوشم میپیچه... "گله دارم من از خدا گله دارم چرا تو هر قدم میخوره گره کارم... .".
نمیدونم تاحالا شده آرزو کنی کاش بجای اینکه دیر برسی اصن نمیرسیدی؟آره خیلی خوب میشد.
نمیدونم چرا بعد یک سال دوباره حس میکنم این سکوتو تنهاییه لعنتیرو دوست دارم، بازم همه خوابن بازم من دارم تو تاریکی مینویسم بازم .... .
بازم منو سکوتو یه پنجره که راه به هیچ آرزویی نداره ... .
هر ثانیه هزاران چرایه بی پاسخ به ذهنم میاد که کاش بودیو بهش جواب میدادی.
چمیشه کرد من حتی از خداهم پرسیدمو سکوت کرد... .
کاش اینم نبودو خودمم سکوت بودم کاش ... .
عجب آرامشی داره این تنهایی این تاریکی انگار آدم دلش میخواد 100 سال اینجوری بمونه.
کاش تو هم درک میکردی کاش تاریکیه وجودمو روشن میکردی کاش... .
دوباره منو سکوتو تاریکیو  یه نور کم فروغ که مستقیم به صورتم میتابه ... !ب

بعضی وقتا چقدر لذت بخشه آدم به یک نوار خالیه بی پایان گوش کنه انگار تو یه خلاء تمام نشدنی معلقه.

بهتره این آهنگه لعنتیرو خاموش کنم سکوت خودش بهترین آهنگه!!!!!!!

... .



نوشته شده توسط آیدین در یکشنبه 8 آذر 1388 و ساعت 12:42 ق.ظ
ویرایش شده در یکشنبه 8 آذر 1388 ساعت 08:27 ق.ظ
 عجب صبری خدا دارد ... عمومی , درد دل ,

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

همان یك لحظه اول

كه اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

بروی یكدگر ویرانه میكردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

كه در همسایه صدها گرسته ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم

نخستین نعره مستانه را اموش آندم

بر لب پیمانه میكردم

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

كه میدیدم یكی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین و آسمان را

واژگون ، مستانه میكردم

 

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

نه طاعت میپذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگر ها نیز كرده

پارع پاره در كف زاهد نمایان

سبحه صد دانه میكردم

 

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یكی مجنون  صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را كو بكو

آواره و دیوانه میكردم

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را

پروانه میكردم

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

بعرش كبریایی ، با همه صبر خدایی

تا كه میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یك ناروا گردیده خواری میفروشد

گردش این چرخ را

وارونه بی صبرانه می كردم

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

كه میدیدم مشوش عارف و عامی زبرق فتنه این علم عالم سوز مردم كُش

بجز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فكری

در این دنیای پر افسانه میكردم

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

 

همین بهتر كه او خود جای خود بنشسته و ، تاب تماشای تمام زشت كاریهای این مخلوق را دارد

وگرنه من به جای او چو بودم

یكنفس كی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه میكردم

 

عجب صبری خدا دارد ! 
نوشته شده توسط آیدین در جمعه 29 آبان 1388 و ساعت 03:12 ب.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 كدامیك را سوار می‌كنید ؟! ... داستان کوتاه , عمومی ,
یك شركت بزرگ قصد استخدام تنها یك نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار كرد كه تنها یك پرسش داشت. پرسش این بود :

شما در یك شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یك ایستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند.

یك پیرزن كه در حال مرگ است. یك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. یك خانم/آقا كه در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یكی از این سه نفر را برای سوار نمودن بر گزینید. كدامیك را انتخاب خواهید كرد؟ دلیل خود را بطور كامل شرح دهید :

پیش از اینكه ادامه حكایت را بخوانید شما نیز كمی فكر كنید ....

...........

..........

........

.......

......

.....

.....

...

..

.
 
قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خاص خودش را دارد.
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.
شما باید پزشك را سوار كنید. زیرا قبلاً او جان شما را نجات داده و این فرصتی است كه می‌توانید جبران كنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران كنید.
شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممكن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا كنید.

از دویست نفری كه در این آزمون شركت كردند، تنها شخصی كه استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود :
سوئیچ ماشین را به پزشك می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس می‌مانیم.

پاسخی زیبا و سرشار از متانتی كه ارائه شد گویای بهترین پاسخ است و مسلما همه می‌پذیرند كه پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچكس در ابتدا به این پاسخ فكر نمی‌كند. چرا؟

زیرا ما هرگز نمی‌خواهیم داشته‌ها و مزیت‌های خودمان را (ماشین) (قدرت) (موقعیت) از دست بدهیم. اگر قادر باشیم خودخواهی‌ها، محدودیت ها و مزیت‌های خود را از خود دور كرده یا ببخشیم گاهی اوقات می‌توانیم چیزهای بهتری بدست بیاوریم.

تحلیل فوق را می‌توانیم در یك چارچوب علمی‌تر نیز شرح دهیم: در انواع رویكردهای تفكر، یكی از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبی است كه در مقابل تفكر عمودی یا سنتی قرار می‌گیرد.

در تفكر سنتی، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدودیت‌های محیطی خود، استفاده می‌كند و قادر نمی‌گردد از زوایای دیگر محیط و اوضاع اطراف خود را تحلیل كند.

تفكر جانبی سعی می‌كند به افراد یاد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكنی كرده، مفروضات و محدودیت ها را كنار گذاشته، و از زوایای دیگری و با ابزاری به غیر از منطق عددی و حسابی به مسائل نگاه كنند.

در تحلیل فوق اشاره شد اگر قادر باشیم مزیت‌های خود را ببخشیم می‌توانیم چیزهای بهتری بدست بیاوریم.

شاید خیلی از پاسخ‌دهندگان به این پرسش، قلباً رضایت داشته باشند كه ماشین خود را ببخشند تا همسر رویاهای خود را به دست آورند. بنابراین چه چیزی باعث می‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند.

دلیل آن این است كه به صورت جانبی تفكر نمی‌كنند. یعنی محدودیت ها و مفروضات معمول را كنار نمی‌گذارند. اكثریت شركت‌كنندگان خود را در این چارچوب می‌بینند كه باید یك نفر را سوار كنند و از این زاویه كه می‌توانند خود راننده نبوده و بیرون ماشین باشند، درباره پاسخ فكر نكرده‌اند.

نوشته شده توسط آیدین در دوشنبه 18 آبان 1388 و ساعت 10:16 ب.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 18 آبان 1388 ساعت 11:09 ب.ظ
 کفر ... عمومی , درد دل ,

خدایا کفرنمی گویم ،

پریشانم،

چه میخواهی تو از جانم؟ََ

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

 

خداوندا !

اگر روزی زعرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی

وشب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه بازای

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گویی؟!

 

خداوندا !

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه ی دیوار بکشایی

لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

وقدری آن طرف تر

عمارت های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو وآن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گویی؟!

 

خداوندا !

اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه ی خلقت،

ازاین بودن، از این بدعت.

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از

احساس سر شار است...

                                                  کفر نامه  کارو


نوشته شده توسط آیدین در دوشنبه 20 مهر 1388 و ساعت 08:35 ب.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 دیانت یا سیاست؟ ... داستان کوتاه ,

جک در بازگشت از كلیسا، جك از دوستش ماكس می پرسد: «فكر می كنی آیا می شود هنگام دعا كردن سیگار كشید؟»

ماكس جواب می دهد: «چرا از كشیش نمی پرسی؟»

جك نزد كشیش می رود و می پرسد: «جناب كشیش، می توانم وقتی در حال دعا كردن هستم، سیگار بكشم

كشیش پاسخ می دهد: «نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است

جك نتیجه را برای دوستش ماكس بازگو می كند.

ماكس می گوید: «تعجبی نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردی. بگذار من بپرسم

ماكس نزد كشیش می رود و می پرسد: «آیا وقتی در حال سیگار كشیدنم می توانم دعا كنم ؟»

كشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً

 

 


نوشته شده توسط آیدین در چهارشنبه 8 مهر 1388 و ساعت 03:45 ب.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 9 مهر 1388 ساعت 08:24 ق.ظ
 سکوت ... و اما عشق ... ,

نوشته شده توسط آیدین در پنجشنبه 26 شهریور 1388 و ساعت 10:33 ب.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 مهر خدا ... داستان کوتاه ,

یک روز زنی  با لباسهای کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست تا کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
 صاحب مغازه با بی اعتنائی نیم نگاهی اندااخت و محلش نگذاشت و با حالت بدی سعی کرد او را بیرون کند.
زن نیازمند درحالی که اصرار میکرد گفت:
آقا ... شما را به خدا قسم میدهم به محض اینکه بتوانم پولتان را می آورم.
صاحب مغازه گفت که نسیه نمی دهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه میخواهد ... خرید این خانم با من.
خوارو بار فروش گفت : لازم نیست ... خودم می دهم ... لیست خریدت کو؟
زن گفت : اینجاست ...
صاحب مغازه گفت : لیست ات را بگذار روی ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستی ببر...!
زن با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت ...
همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پائین رفت ...
خواربار فروش باورش نمی شد ...
مشتری از سر رضایت خندید ...
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چیز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...
در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است ...
کاغذ لیست خرید نبود ... دعای زن بود که نوشته بود :
" ای خدای عزیزم ... تو از نیاز من باخبری ... خودت آن را برآورده کن "

فقط اوست که می‌داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است .
دعا بهترین هدیه رایگانی است که می‌توان به هر کسی داد و پاداش بسیار برد.

 

طواف خانه دل کن که کعبه را خلیل ساخت و دل را خدای خلیل


نوشته شده توسط آیدین در چهارشنبه 18 شهریور 1388 و ساعت 07:27 ب.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 نوشته های پیشین
+ تست عشق
+ عشق جوان گمنام به دختر پادشاه
+ کوچه
+ دوباره منو سکوتو تاریکیو یه نور کم فروغ که مستقیم به صورتم میتابه ... !
+ عجب صبری خدا دارد
+ كدامیك را سوار می‌كنید ؟!
+ کفر
+ دیانت یا سیاست؟
+ سکوت
+ مهر خدا
+ خلف وعده
+ ریش
+ تست روانشناسی ( نوع شخصیت شما و نوع ارتباط شما با همسر آینده )
+ بخت با من یار نیست
+ درمغز عاشق چه می‌گذرد؟ + تست عاشقی!
+ دوست داشتن بی بهانه
+ دار فانی
+ سال 1388
+ فلسفه ای در زندگی
+ شراب بوسه
+ پروانه ی زندگی
+ یک حقیقت تلخ
+ نامه
+ دوستت دارم
+ هزار وسه پند...........
+ چقدر عجیبه!
+ آیا شیطان وجود دارد؟
+ نیرنگ
+ خداوند در كنار ماست
+ نگاه عشق

صفحات :
1 2 3 4 5 6 7 ...

setTimeout(function () { GetMihanBlogShowAds(); }, 1000);